نگاهی به مادرش انداخت چند روزی بود که پریشان حال ونگران بود به دلیل این که هنوز پدرش از مأموریتی که با کشتی رفته بود بازنگشته بود، هنگام رفتن گفته بود که یک ماه دیگر بر می گردد اما الان یک ماه ودو هفته از آن زمان گذشته بود و همین تأخیر نگرانی مادرش را بیشتر کرده بود هر روز که می گذشت بر چین و چروک های صورتش اضافه می گشت وموهایش نیز سفید تر می شدند او که طاقت نداشت مادرش را در این حال و وضع ببیند تصمیم گرفت صبح زود به اسکله برود تا خبری از پدرش به دست آورد. صبح از مادرش خداحافظی کرد و چون تا اسکله راه زیادی بود مقداری غذا برداشت و راهی شد.در بین راه مقداری خوراکی از بقچه اش برداشت و به آرامی آن را خورد.
خورشید به وسط آسمان رسیده بود و راه زیادی تا اسکله نمانده بود، پس از چند دقیقه به اسکله رسید هوا ابری و طوفانی شده بود و به همین دلیل همه ی مغازه ها بسته بودند و کسی کنار اسکله نبود به دریا نگاهی انداخت حتی پرنده هم پر نمی زد، با ناراحتی بسیار به گوشه ای رفت و مشغول خوردن غذایش شد، ناگهان باران تندی که تا به حال سابقه نداشت شروع به باریدن کرد و رعد و برق بسیار مهیبی زد. جایی نبود که زیر آن پناه بگیرد به همین دلیل پارچه بقچه اش را روی سرش گرفت ومنتظر ماند تا باران بند بیاید. مدت زیادی مننتظر ماند اما انگار باران قصد بند آمدن نداشت چشمانش را روی هم گذاشت تا کمی استراحت کند اما خدا خدا مي كرد خوابش نبرد....
... بعد از چند دقیقه بلند شد و به هر صورتی بود به سمت خانه حرکت کرد در راه درختی را دید که تنه اش در اثر صاعقه قطع شده بود و همینطور در طرف دیگر چیزی آتش گرفته بود، مشاهده ی این صحنه ها باعث شد که او با سرعت بیشتری به سمت خانه حرکت کند.شب شده بود و و در تاریکی شب اطراف به سختی دیده می شد اما بالاخره با هر مشکلی که بود حدود نیمه های شب به خانه رسید در زد کسی در را باز نکرد از پنجره نگاهی به داخل خانه انداخت مادرش خواب بود پس محکم تر در را زد مادرش از خواب بیدار شد و به سختی خود را به در رساند ، همین که در را باز کرد و او را دید به سرعت پرسید خبری از پدرت به دست آوردی یا نه؟ گفت به اسکله رفتم ولی کسی آنجا نبود و مجبور شدم برگردم. پس از این که داخل خانه شدند مادرش گفت چند دقیقه پس از این که تو خانه را ترک کردی مردی آمد که به نظر نگهبان اسکله بود و گفت چند روز پیش کشتی ای در دریا غرق شده که ممکن است کشتی پدرت باشد.
پسرگفت مادر جان اتفاقی برای پدر نیفتاده، نگران نباش فعلا استراحت کن تا ببینیم چه می شود.
صبح هنگامی که تازه از خواب بیدار شده بود متوجه صدای در شد به سمت در رفت هنگامی که می خواست در را باز کند با صدای مردی از جا پرید. پسر جان حالت خوب است؟ اینجا چه کار می کنی؟ چشمانش را باز کرد پارچه را از روی صورتش برداشت به اطراف نگاهی انداخت هوا روشن و آرام بود مردی بلند قد با موهایی بور و چشمانی آبی رنگ. پرسید شما نگهبان اسکله هستید؟ مرد گفت بله، گفت من آمدم راجع به کشتی ای که قرار بود دوهفته ی پیش برگردد سوال کنم. مرد به فکر فرو رفت و یاد آن شبی افتاد که به او خبر دادند کشتی در دریا گرفتار طوفان شده و تمامی افراد آن غرق شده بودند. با تأسف گفت معذرت می خواهم اما آن کشتی گرفتار طوفان شد و تمامی افراد آن غرق شدند. به محض شنیدن این جمله دنیا پیش روی چشمان پسر سیاه گشت و در آن زمان بود که او آرزو کرد که ای کاش خوابش حقیقت بود و هنگامی که در را باز می کرد پدرش را می دید.اما آن فقط یک خواب بود و پدرش هرگز بازنگشت.
تق، دستگیره در چرخید و هیکل چهار شانه اما لاغر در چارچوب در نمایان شد.بند کیفش را روی شانه جابه جا کرد و همینطور که در را پشت سرش می بست پاشنه کفشش را بالا کشید. ازلپ ورقلمبیده اش پیدا بود که در حال خوردن چیزی است به خاطر دیر شدن کارش یک قلپ چای خورده بود و یک لقمه نان راهی شده بود. سر کوچه که رسید ازدحام جمعیت در سمت راست خیابان نظرش را به خود جلب کرد به آن سمت رفت از میان مردم راه باز کرد و بالاخره به جلو رسید یک پراید با یک سمند تصادف کرده بود پراید برخلاف سمند خسارت زیادی دیده بود و سرنشین آن وضع وخیمی داشت. نه از پلیس خبری بود و نه از آمبولانس مردم خودشان سرنشین پراید را پایین آورده بودند. او با این که می دانست بقیه به پلیس زنگ زده اند اما خودش هم زنگ زد تا شاید زودتر بیایند. بعد از نیم ساعت پلیس و کمی بعد هم آمبولانس از راه رسید و سرنشین پراید را به بیمارستان بردند. پلیس ها هم مشغول بازرسی محل حادثه بودند. اوهم با گرفتن آدرس بیمارستان به آن جا رفت با این که می دانست به کارش نمی رسد اما فهمیدن سرنوشت آن مردبرایش مهم تر بود.
بعد از پنج دقیقه به بیمارستان رسید متوجه شد که آن مرد را به اتاق عمل برده اند پس پشت در منتظر ایستاد، بعد از چند دقیقه خانواده آن مرد تصادف کرده با گریه از راه رسیدند. دو ساعت بعد دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و گفت متأسفانه پای ایشان در اثر ضربه ی تصادف فلج شده و از دست ما هم کاری بر نیامد.
او با شنیدن این خبر سریع کیف خود را باز کرد و با برداشتن یک کاغذ دست به قلم شد.
بله، این خبر سوژه ی خوبی برای خبرنگار جوان ما بود تا با آن نه تنها تأخیر خود را جبران کند بلکه محبوبیت بیشتری نزد رئیسش به دست آورد زیرا سرنشین ماشین کسی نبود جز شهردار شهر.